یکی بود ... یکی نبود

یادمان باشد اگر تنهاییم ... ماه بالای سر تنهاییست



نویسنده : قصه گو ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤

 

 

 

  من تنهاترین مسافر دیار رسوایی

  و تنها عابر کوچه پس کوچه های مه آلود ابهامم .

  من تصور می کنم تا وقتی برای قربانی شدن آماده نیستی

  به زبان آوردن ( فدایت شوم )

  افزودن دروغی محض به باقی دروغ هاییست که تا به حال به همدگیر گفته ایم .

  میم آخر ( دوستت دارم ) اگر تا آسمان هفتم امتداد نیابد

  در ساقه هایش به راحتی می شود اثری از تردید یافت .

  ریشه ی دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد

  که هنوز به روی هیچ گلبرگی نباریده اند

  و گونه ی هیچ گل سرخی را به یاد شکوفایی نینداخته اند .

  من صدای گام های مصمم شمس را

  از لابه لای حضور زرد انتظار مولانا شنیدم .

  کافی بود چترت را به کناری بگذاری

  آنوقت ،

  تَر نشدن آسان بود .

  راستی آنها که زیر باران چتر به دست می گیرند

  تا کی می خواهند از سرنوشت بگریزند ؟

  باید تقویم هایمان را ورق بزنیم ،

  من نگرانم ،

  نگران اتفاقی که هرگز هیچ جا نیفتاده است ،

  شریکم در اندوه کسی که هیچ وقت به دنیا نیامده تا حالا بخواهد بمیرد ،

  دلم شور پرنده ای را می زند که هیچ گاه هجرت نکرد تا بخواهد برگردد ،

  می هراسم از اینکه شاید ( من ) نباشم !

  شاید به راستی من آن گمشده ای که در نغمه هایت موج می زند نیستم ،

  من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذرِ بی اعتنا ، می شکنم

  با خیال حرفی که شاید هیچ گاه به زبان نیاید ، تَرَک بَر می دارم ،

  با اضطراب از چیدن شقایقی که شاید هیچ وقت چیده نشود  می میرم ،

  من دلواپس آن لحظه ای هستم

  که پریشانی گیسوان بید مجنونِ یک خاطره ی تلخ

  به ناگاه نسیم را تکان بدهد

  و کج شدن مسیر یک رود

  خاطر نیلوفری چشم براه را بیآزارد .

  من نگرانم ...  

 

         

  برگ زرد :  

 

  فقط یه چیزی ، دوست دارم به یه سوال جواب بدی

                                  غیر از تموم پرسشا و سوالای معمولی

  پشت چراغ چشم تو گل بفروشم ، تو می خری ؟

                        به چشم من نگاه بکن ، یه جور گدای معمولی  

   








نویسنده : قصه گو ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤

 

      

 

  بچه که بودم

  مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم

  و آرزویم بود که یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم .

  حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،

  هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم ،

  هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و

  برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .

 

                

 

  برگ زرد :

 

  برای آخرین بار خدا کنه بباره

  تو این شب کویری ، یه قطره از ستاره

  همیشه بودی و من تورو ندیدم انگار

  بگو بگو که هستی ، برای آخرین بار

  وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه

  قلبم بی تو می ترسه ، تاریکه

  چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

  عمرمو بردن اما یه لحظه بر نگشتن

  تو چشم من نگاه کن ، منو به گریه نسپار

  حالا که با تو هستم ، برای آخرین بار

  وقتی دوری تنهاییم نزدیکه

  قلبم بی تو می ترسه ، تاریکه

 

          

 

     (( تابستان چشمانت همیشگی ست ،

                                            پلکهایت را نبند سردم می شود . )) 

  








نویسنده : قصه گو ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳۸٤

   

        

   

  او رفت .

  او بی دلیل و شاید به هزار و یک دلیل ، سنگینی دنیا روی شانه هایش را

  در عمیق ترین لحظه ای که نامش را وداع با زندگی گذاشتند حس کرد

  و از اقیانوس نا آرام مرگ تنها فنجانی نوشید

  و همان برای کوچ ارغوانی اش تا ابد کافی بود .

  او رفت .

  قصیده ی روحش بلند ،

  پرواز با خاطره هایش فراموش نشدنی ،

  و سایه روشن یادش ابدی باد . 

 

      

 

  چقدر سخته وقتی عزیزترین دارایی تو از دست بدی . 

  چقدر سخته وقتی گرم ترین آغوش زندگی تو از دست بدی .  

  چقدر سخته وقتی آخرین بار،

   بدون خداحافظی بری به امید دیدار دوباره ، 

  اما وقتی بر می گردی یه مشت خاک سرد و

  یه آغوش پر از تسلیت در انتظارت باشه .

  امروز عزیزترین و نزدیکترین دوست زندگی من

  پدرش رو از دست داد .

  صدای گریه های بی پناهیشو شنیدم ،

  صدای آب شدن قلبشو شنیدم ،

  صدای شکستن آینه نگاهشو شنیدم ،

  اما

  حرفی جز اشک بر زبان دلم جاری نشد .  

  از همه دوستان خوبی که به دیدن این وبلاگ میان

  خواهش می کنم

  برای دوست عزیز من دعا کنن . 

 

 

 








نویسنده : قصه گو ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳۸٤

 

   

 

   حالا که برایت می نویسم خیال اطلسی های بیقرار ایوان آرزوهایت جمع باشد ،

  پلک نمی زنم ،

  حالا غرق زخمه زدنم به سازی که هرکس نامی بر آن می گذارد .

  می دانستی ،

  گاهی اشک بهترین مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست ؟

  و گاه نوازنده

  برای تقدیم یک تکه آتش به آستان نیلوفری تمامی دلهای آشفته

  یک جرقه کم دارد .

 

 

  برگ سبز :

 

  گویند که دوزخی بود عاشق و مست

                                            قولی ست خلاف دل در آن نتوان بست

  گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

                                            فردا نگری بهشت را چون کف دست

 

                                                                    (( خیام ))