من تنهاترین مسافر دیار رسوایی
و تنها عابر کوچه پس کوچه های مه آلود ابهامم .
من تصور می کنم تا وقتی برای قربانی شدن آماده نیستی
به زبان آوردن ( فدایت شوم )
افزودن دروغی محض به باقی دروغ هاییست که تا به حال به همدگیر گفته ایم .
میم آخر ( دوستت دارم ) اگر تا آسمان هفتم امتداد نیابد
در ساقه هایش به راحتی می شود اثری از تردید یافت .
ریشه ی دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد
که هنوز به روی هیچ گلبرگی نباریده اند
و گونه ی هیچ گل سرخی را به یاد شکوفایی نینداخته اند .
من صدای گام های مصمم شمس را
از لابه لای حضور زرد انتظار مولانا شنیدم .
کافی بود چترت را به کناری بگذاری
آنوقت ،
تَر نشدن آسان بود .
راستی آنها که زیر باران چتر به دست می گیرند
تا کی می خواهند از سرنوشت بگریزند ؟
باید تقویم هایمان را ورق بزنیم ،
من نگرانم ،
نگران اتفاقی که هرگز هیچ جا نیفتاده است ،
شریکم در اندوه کسی که هیچ وقت به دنیا نیامده تا حالا بخواهد بمیرد ،
دلم شور پرنده ای را می زند که هیچ گاه هجرت نکرد تا بخواهد برگردد ،
می هراسم از اینکه شاید ( من ) نباشم !
شاید به راستی من آن گمشده ای که در نغمه هایت موج می زند نیستم ،
من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذرِ بی اعتنا ، می شکنم
با خیال حرفی که شاید هیچ گاه به زبان نیاید ، تَرَک بَر می دارم ،
با اضطراب از چیدن شقایقی که شاید هیچ وقت چیده نشود می میرم ،
من دلواپس آن لحظه ای هستم
که پریشانی گیسوان بید مجنونِ یک خاطره ی تلخ
به ناگاه نسیم را تکان بدهد
و کج شدن مسیر یک رود
خاطر نیلوفری چشم براه را بیآزارد .
من نگرانم ...
برگ زرد :
فقط یه چیزی ، دوست دارم به یه سوال جواب بدی
غیر از تموم پرسشا و سوالای معمولی
پشت چراغ چشم تو گل بفروشم ، تو می خری ؟
به چشم من نگاه بکن ، یه جور گدای معمولی








